امیرحسینامیرحسین، تا این لحظه: 14 سال و 9 ماه و 20 روز سن داره

امیرحسین کوچولو

خانوم خوشگله!!!!

سلام... چند وقتی میشه که برای نشستن خیلی کم نیاز به نگه داشتنم دارم... اکثر اوقات بدون اینکه بیفتم می شینم.... اما هنوز انقدر بزرگ نشدم که بتونم تهنا بشینم و باید همچنان مراقبم باشن... یه سری لگو دارم که آبجی برای تولد دوماهگیم برام گرفته بود... و از بازی کردن باهاشون کلی لذت می برم... می بینین چقدر قشنگ نشستم البته بیشتر وقتها برای اینکه نیاز نباشه کسی کنارم بشینه و مراقبم باشه ... برام یه جای گرم و نرم درست می کنن که اگه افتادم دردم نیاد مث اینجا... اینجا آبجی با لگوها برام گردنبد درست کرد اما من سریع خرابش کردم اکثر اوقات وقتی کسی با لگوهام چیزی درست می کنه کلی جیغ و داد راه می اندازم و میگم اِده  ...
29 تير 1391

تولد 200 روزگی....

سلام... من امروز 200 روزه شدم... امروز 200 روز از اولین روزی که به زمین قدم گذاشتم می گذره.... تا امروز کلی تجربه کسب کردم... خندیدم، گریه کردم، سینه خیز رفتم، نشستم، به به خوردم، دَ دَ رفتم ،دایی شدم و ... چون آبجی امروز نوبت دکتر داشت.... جشن تولد 200 روزگیم دیروز با حضور خاله هورا و خاله زهرا و زن دایی و دایی و آبجی و بابا و مامان گرفته شد.... داداشی هم با پسرخاله هاش رفته بود بیرون و تو تفلدم شرکت نداشت آبجی خودش زحمت درست کردن کیک را کشید... البته چون بار اولش بود که تزئینش می کرد یکم خامه اش شل شده بود و زیاد خوشگل نشد... اما بازم دستش درد نکنه که با نی نی و کمردرد همش به فکر منه دیروز به خاطر شلوغی من نتون...
24 تير 1391

تی تیش جدید+مهمون کوچولو

سلام  از وقتی وارد شش ماهگی شدم لباسام برام کوچیک شدن... این شد که در 6ماه و2روزگی به اتفاق مامانی و آبجی رفتیم برای خرید تی تیش... چه پروژه دوست داشتنی هست این خرید تی تیش... من عاشق خرید کردنم... تو مغازه اصلا اذیت نمی کنم و حتما به عروسکهای اونجا هم نگاه نمی کنم... فقط چشمم به تی تیشاییه که دارن برام انتخاب می کنن... و دل تو دلم نیست که بریم خونه و من بپوشمشون... خونه که رسیدیم مامانی لباسهام را بهم داد تا باهاشون بازی کنم... منم هی ذوق می کردم و نگاهشون می کردم... و برعکس همیشه که با پوشیدن لباس گریه می کنم.... وقتی یکی از لباسهایی که تازه خریده بودم را پوشیدم کلی ذوق کرده بودم.... اینم چند تا عکس از لباسهای...
18 تير 1391

تولد شش ماهگیم مبارک...

تولد تولد تولدم مبارک امروز من شش ماهه شدم ... هی چقدر آدم زود بزرگ میشه هااااا به زودی باید واکسن شش ماهگیم را بزنم... خوب بهتره از کارهایی که یاد گرفتم بگم... از پیشرفتی که تو زندگیم داشتم.. حرف زدن را که تقریبا از پنج ماهگی شروع کردم... اما چون آبجی بزرگه حالش خوب نبود نشد تولد 5ماهگیم را جشن بگیرم... اینم از الطاف نی نی توی راهیه دیگه.. خوب من تو این شش ماه پیشرفت چشم گیری داشتم.... الان سینه خیز میرم .... با خوندن آواز نانای نای نانای نای شروع به رقصیدن می کنم آواز زیاد می خونم... که با دَدَ گفتن شروع میشه ... کلمات جدیدی که یاد گرفتم... بَ بَ (بابا) ماما (مامان) بوف اده (بده) ...
7 تير 1391
1